دلنوشته ای به یاد دوستان سنگاچینی(نویسنده : جناب آقای رحیم احمدجوی کپورچالی))

در دوره دبیرستان و سال اول که در مدرسه فردوسی مشغول تحصیل بودیم ، همانطور که گفتم سر یک میز می نشستیم و شلوار جینی می پوشیدکه نمی دانم به چه دلیلی ، نقطه های سفیدی که شاید می توانست از مایع سفید کننده معروف آن زمان وایتکس بوده باشد و این سفیدی ها بر روی رنگ آبی شلوار جینش از قرار معلوم کلافه اش کرده بود که با خودکار آبی ، سفیدی ها را رنگ می زد و این کارش سالهاست که هنوز در ذهنم هست وهمیشه می خواستم که یک داستان بر این اساس بنویسم و چندین بار با متن های مختلف نوشتم اما به دلم ننشست وحالا اینجا برای سایت سنگاچینی ها به این شکل نوشتم.

از سال 1385 به مدت سه سال در یک کلاس خودشناسی شرکت می کردم که انرژی زیادی را از آدم می گیرد و در زمان برون ریزی هایت حتی اشکت هم در می آید.در یکی از این جلسه ها قرار شد متن های کوچکی هر کدام از بچه ها بنویسند و من ماجرای رنگ آمیزی شلوار را به این شکل نوشتم و وقتی خواندمش به ناخودآگاهاشکهایم سرریز شدند خانم پرنیانی که استادمان بود از من پرسیدبرای چه گریه می کنی که گفتم شخصی که این کار را می کرد دیگر در بین ما نیست . پرسید تا حالا بر سر مزارش رفته ای گفتم نه.نپرسید چرا ، هرچند من از خودم پرسیدم اما جوابی نداشتم .گفت در اولین فرصت حتماً برو سر خاکش تا حالت بهتر بشه.متاسفم که از سال 1386 که به من گفت این کار را انجام ندادم .نمی دانم چرا ، با اینکه سالی شاید 50 بار از کنار قبرستانی که دفن است می گذرم ، اما پیاده نشده ام.قول می دهم در اولین سفرم به سرزمین پدری حتماً یک سری بزنم.

وحالا آن متن را که در آن جلسه ودر تاریخ اوایل ماه تیر سال 1386 نوشته ام را اینجا می آورم:

روزی بود روزگاری بود ، روزگار نوجوانی بود. دبیرستان بودیم ، بدون دغدغه روزها و سالهای یپیش رو و خودم را خوشبخت حس می کردم .همکلاسی بغل دستم شلوار جین آبی رنگی می پوشید که جای جای آن کهنه و رفتگی داشت که با خودکار آبی آن را رنگ می کرد تا یکدست شود.من احساس خوشبختی می کردم چون نیازی به جوهر خودکار نداشتم تا احساس فقر را داشته باشم..بعدها خیلی راحت بر اثر یک اتفاق ساده شهید شد.

 در طول زندگی بعد از آن همیشه مدادرنگی های زیادی در دستم بود تا جاهای رفتگی زندگیم را یک دست کنم که تا دیگران فکر کنند من خوشبختم.اما یک سالی است مداد رنگی ها را شکسته ام و وقتی دستم به طرف مدادرنگی جدید کشیده می شود حداکثر سعی ام این است که دستم به آن نرسد

 

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
سمیه

امیدواری به خداوند، ارزشمندترین چیزها و نردبان عزت است امام جواد ع فرارسیدن ماه مبارک رچب و میلاد مسعود امام محمد باقر نیک التماس دعا سلام صبح سبز بهاری شما نیک

کرکان

ممنون آقای احمدجو واقعا خیلی غم انگیز بود روحشان شاد یادشان گرامی [ناراحت] [گل]

پــــــویا

خدایا مرا به حکمت سرنوشتم آگاه گردان تا ندانسته درهایی را که به رویم گشوده ای نبندم و با اصرار بیجا درهایی را که به رویم بسته ای باز نکنم خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه میکند فریاد ، میشود خسته مرا تنها نگذار خداوندا

علی

دلنوشته زیبایی بود چشامون اشکی شد-خداوند روحشونو شاد کنه و شما رو نگه داره

عسل فومنی

زندگی یک موهبت است: خاکی است که گل های سرخ عشق در آن شکوفا می شوند. اوشو